|
دیشب به من گفتی صدای شکستن قلبم را شنیدی من با لبخند گفتم قلب من سالها پیش شکسته بود وفقط این سرعت کم صوت برای پیمودن فاصله میان من و تو بود که باعث شد تو انقدر دیر صدای شکستن آن را بشنوی..
وقتی در انتهای خلوت تنهایی خود به روزهای گذرانده می نگرم، در درونم چیزی تهی میشود. خالی از هرگونه حس جانداری در تلاطم امواج غمگین رویا فرو میروم و در پی چیزی که هرگز نیافته ام تمام روزها را جستجو میکنم. من از ازدحام کابوس تنهایی به سوی آشنای دیرین بازگشته ام. من از هراس با تو بودن ها، بی تو بودن را پذیرفتم. من سقف آبی رویایم را در انتهای گذرگاه ساخته ام و اکنون که پایان تلخ لحظه را باور ندارم، به توهم طلایی فردا می اندیشم. به پیکر نیمه جان من نگاه نکن. من میتوانم جسمی زیباتر از گذشته از خود بسازم اما روح آواره ام را چه کنم؟ من از تجسم خالی تو خسته ام و حقیقتی آشکار میخواهم. من از تمام فصل ها خواهم گذشت. من از پاییز عریان و برگ های ترک خورده جز سایه ای از ترس و ابهام چیزی ندارم. پس کجاست آن لحظه ای که ثانیه ای خستگی را از دوش بردارم و در میان خاک پر غبار زمین بیاسایم؟!
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است;ایتالیایی ها می گن:عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! ایرانی ها میگن :عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام می شود
بنشین ،مرو،چه غم که از نیمه رفته است؟
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما!
بنشین، ببین که :دختر خورشید - صبحگاه –
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما!
بنشین ،مرو هنوز به کامت ندیده ایم،
بنشین، مرو هنوز کلامی نگفته ایم
بنشین ،مرو ،چه غم که از نیمه رفته است؟
بنشین که با خیال تو شب ها نخفته ایم!
بنشین ،مرو،که در دل شب،در پناه ما ه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کن ار دوست نشستن گنا ه نیست.
بنشی ،مرو،حکایت((وقت دگر)) مگو
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر،تو نیز با منت از عشق گفتگوست!
غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری؟
بنشین ،مرو،صفای تمنای من ببین!
امشب چراغ عشق دراین خانه روشن است،
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز،
بنشی ،مرو،مرو،که نه هنگام رفتن است!
اینک، تو رفته ای ومن از راههای دور
می بینمت به بستر خود برده ای پناه،
می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد،
می بینمت نهفته نگاه از نگاه ما،
درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ،
خواب از تو درگریز و تو از خواب درگریز،
یاد منت نشسته برابر- پریده رنگ –
باخویشتن – به خلوت دل – می کنی ستیز!
بنشین ،مرو،چه غم که از نیمه رفته است؟
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما!
بنشین، ببین که :دختر خورشید - صبحگاه –
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما!
بنشین ،مرو هنوز به کامت ندیده ایم،
بنشین، مرو هنوز کلامی نگفته ایم
بنشین ،مرو ،چه غم که از نیمه رفته است؟
بنشین که با خیال تو شب ها نخفته ایم!
بنشین ،مرو،که در دل شب،در پناه ما ه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کن ار دوست نشستن گنا ه نیست.
بنشی ،مرو،حکایت((وقت دگر)) مگو
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر،تو نیز با منت از عشق گفتگوست!
غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری؟
بنشین ،مرو،صفای تمنای من ببین!
امشب چراغ عشق دراین خانه روشن است،
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز،
بنشی ،مرو،مرو،که نه هنگام رفتن است!
اینک، تو رفته ای ومن از راههای دور
می بینمت به بستر خود برده ای پناه،
می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد،
می بینمت نهفته نگاه از نگاه ما،
درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ،
خواب از تو درگریز و تو از خواب درگریز،
یاد منت نشسته برابر- پریده رنگ –
باخویشتن – به خلوت دل – می کنی ستیز!
|
آن روزكه از باغ دو چشم تو پرستوي دلم پر زد
HomeProfile
بهمن 1387دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387
روشنک و مرسده عزیزباران عشق آخرین بازمانده عشق علی پاستوریزه روز شانس من هم نفس خرابه ذهن من (لولو مهربون) عکس های گرافیکی و بکر(علی)
کاربران آنلاین: بازديدها : |